ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا طلا،خانوم بلا

ثنای مهربانم.دخترکم که اینقدر زود داری بزرگ میشی.خودت هر روز متوجه قد کشیدنت و تغییر چهره ت میشی و کلی از اینکه داری بزرگ میشی خوشحالی.اما راستش رو بخوای من از این بابت خیلی خوشحال نیستم.دوست داشتم زمان ثابت میشد و شماها همین قدی میموندین و همیشه و همیشه جوجه های کوچولوی خودم باقی میموندین.وقتی که مادر شدی شاید این حس منو درک کنی. میخوان از طرف مهد فردا ببرنتون اردو.خانه ی رئیس علی دلواری که انگار موزه هم هست.ساعت 9 صبح تا 3 بعد از ظهر.امیدوارم که خیلی بهتون خوش بگذره.امروز وقتی اومدی دیدم با یه جفت دمپائی تو دستت اومدی تو و در جواب چشمهای مبهوت من گفتی:مامان اینقده عجله کردم که با دمپائی اومدم سوار سرویس شدم!برای جشن سبزه ها،شما رو انتخا...
15 اسفند 1390

ثنا و ثمین و دائی مهدی

فسقلیهای من سلام.امشب بعد از مدتها دائی مهدی اومدن خونمون.فردا جلسه دارن برای همین اومدن.وقتی به ثنا گفتم از خوشحالی یک متر پرید هوا. بعد با بابارضا رفتند دنبالش.وقتی که اومدن،اولش ثمین یه کم غریبی کرد اما بعدش خوب شد.دائی میگه بچه ها خیلی بزرگ تر شدن ماشااله.برای شام دست بکار پیتزا شدم.البته چند شب پیش هم درست کرده بودم و چون اولین بارم بود که خودم خمیرش رو آماده میکردم و ناشی بودم اومدم و مواد رو دو برابر کردم و نتیجه این شد که از ساعت 4 بعدازظهر تا 10 شب مجبور شدم کلی پیتزا درست کنم.ساعت 10 دیگه اومدم و شلال افتادم رو تخت! ثنا که کلی خوش بهش گذشت چون تو درست کردنشون کمک کرد همچنین توی تزئین اونها.شب بعدش دو تا از اونها رو بردیم و رفتیم خو...
12 اسفند 1390

ثنا در جشنواره ی تئاتر

سلام به مهربان دخترای گلم و همه ی دوستهای عزیزمون بعد از اینکه طی این هفته ، دو روز بعداز ظهر ها هم برای تمرین رفتین(که یه روز با باباجون مرتضی رفتی و روز بعد من و ثمین باهات اومدیم)بالاخره روز موعود فرا رسید.امروز صبح ساعت10 نوبت اجرای مهد شما بود.توی قرعه کشی اجرای اول به نام شما رقم خورده بود.من و بابا و ثمین هم راس ساعت 10 رسیدیم.پرده که کنار رفت شما که راوی بودی با اعتماد به نفس چند قدم به جلو اومدی و بلند سلام و احوالپرسی کردی و بعد شروع کردی:میخام براتون یه قصه بگم از اون قدیم ندیما/یکی بود   یکی نبود   /غیر از خدا هیچ کس نبود توی دهی با صفا     حسنی بودش چه تنها/حسنی ما بود هپلی &...
20 بهمن 1390

ثنا و جشنواره ی سرود

سلام به گل دخترای خودم.دیشب مامان جون مهری و بابا جون مرتضی اومدن خونمون. صبح باباجون زحمت کشیدن و ثنا جون رو بردن مهد.منم زود ناهار رو آماده کردم،چون نوبت اجرای سرود مهد شما ساعت 12 بود.بابارضا هم ساعت 11 و نیم خودش رو رسوند و همراه مامان جون اینا راه افتادیم.ترافیک بود و دقیقا 12 رسیدیم تو سالن.همش دلهره داشتم که نکنه وقتی برسیم که شما اجرا کرده باشید.وقتی رسیدیم درست همون موقعی بود که شما می خواستین شروع کنید.ثنا میگفت من فکر میکردم که دیگه نمیاین و یادتون رفته.به دوستت گفته بودی که مامانم اینا به قولشون عمل نکردن.آخه دختر گلم ،ما هر وقت که قول دادیم بهش عمل کردیم.با دیدن ما لبخند به لبهای خوشگلت نشست.خیلی عالی اجرا کردین و همه هماهنگ ...
15 بهمن 1390

اینروزهای ثنا و ثمین

دخترای گلم.هفته ای که گذشت همش درگیر مریضی بودیم که البته هنوز هم ادامه داره.دیشب دوباره من و ثنا رفتیم دکتر.و نصف شب ثنا جونم تبت بالا رفته بود و من پاشویت دادم تا بهتر شدی . صبح گذاشتم استراحت کنی و مهد نرفتی.خواب بودی من و بابا ثمین رو بردیم بهداشت و واکسن یکسالگیش رو زد.فکر میکردم تو پاش میزنن اما زدن تو دستش و اشکهاش سرازیر شد .قبلش یه سر رفتیم مهد و من پول لباس فرمی رو که قراره برای اجرای سرود تن بکنید رو دادم و با خانم مربیهات صحبت کردم و خیلی از شما راضی بودن. هفته ی پیش که 2 روز تعطیلی بود گفتن بچه ها بیان و نمایش رو تمرین کنن.الان تقریبا یک ماه و نیمه که دارین نمایش حسنی رو  کار میکنین.  شما هم به عنوان راوی انتخاب شدی.یه...
11 بهمن 1390

ثمین و کادوی تولد

ثمین جونم،عمو محسن خیلی دلش میخواست که برای تولد شما یه چیزی بخره که برات یادگاری بمونه،اما چون هم به تعطیلی خورده بود و هم زیاد فرصت نداشت که بازار بره پول فرستاده بود.ما هم با پول عمو برات این عروسک خرگوشی موزیکال رو خریدیم که خیلی خوشت اومد. مبارکت باشه. از یه روز قبل از تولدت مریض شدی وهنوز بینیت موقع شیر خوردن میگیره و جگرم کباب میشه.بابا رضا و ثنا هم قبل از شما سرما خوردن و من هم از دیروز گرفتم.حسابی خسته ام از این دارو دادن ها .خدا کنه زودتر خوب بشیم. ...
9 بهمن 1390

ثنا خانوم و آرزوی همیشگیش

دختر گلم.   دیروز از مهد تماس گرفتن و گفتن که برای فردا مرتب و تر و تمیز مثل همیشه ثنا رو بفرستین مهد. گفتم خبریه؟خانم رضائی گفتن که قراره یه تعداد از بچه ها رو ببریم استودیو برنامه ی بچه های آفتاب.شما خواب بودی .وقتی که بیدار شدی و بهت جریان رو گفتم از خوشحالی بال درآوردی و سر از پا نمیشناختی.دیشب حمامت دادم و صبح هم برات خوشگل موهات رو گیس کردم و با خوشحالی رفتی.ساعت 2 اومدی خونه و خسته بودی و گشنه.منم که مشتاق، میخاستم زود برام همه چی رو تعریف کنی.یه کم ازت میپرسیدم و دوباره به خودم میگفتم :بذار بچه غذاشو بخوره.برنامه رو هر روز ساعت 6ونیم عصر پخش میکنه.ما هم با اشتیاق فراوون نشستیم پای تی وی.وقتی که شروع شد دیدیم که یه سری بچه ...
27 دی 1390

ثنا وثمین و نمایشگاه کتاب

دخترای خوشگل من،بالاخره دیروز موفق شدیم بریم نمایشگاه کتاب.آخرین روز برگزاری اون بود و هر طوری که بود،بابا رضا خودش رو رسوند و رفتیم.ثنا طلا خوب خرید کرد و برای ثمین هم یک عدد کتاب خریدیم.البته ثنا اجازه دادن که کتابهائی رو که دیگه مناسب سنش نیست رو به ثمین هدیه کنه.ثنا خانومم از تمام کتابهاش تا حالا به خوبی مواظبت کرده.برای همین دیگه لزومی ندیدیم که بازم کتاب برای ثمین بخریم.منم بدلیل علاقه ی زیاد به یادگیری فتوشاپ یه کتاب آموزشی همراه سی دی اون خریدم که البته امیدوارم فرصت کافی رو برای این کار داشته باشم.بابا هم برام یک عدد تقویم 91 خریدن.چون امسال اولین سالی بود که بدون تقویم کیفی سپری کردم،امسال جلو جلو برام خریدن.دست بابا رضا درد نکنه. ...
13 دی 1390

ثنا و ثمین و محرم

هر سال تاسوعا و عاشورا میرفتیم دزفول،چون مراسم عزاداریشون خیلی باشکوهه.اما چون تازه اونجا بودیم،دیگه امسال رو اومدیم شیراز.شب عاشورا رفتیم مراسم نذری پزون.صبح عاشورا ثمین رو بردیم روضه ای که گهواره ی علی اصغر داشت.برخلاف تصورم که فکر میکردم ثمین گریه کنه،اصلا گریه نکرد و تا آخر روضه با ما همراهی میکرد و سینه میزد.البته چون نی نای و دست زدن رو هنوز از عروسی یادش مونده بود بین سینه زدن دست هم میزد.شب هم رفتیم شاهچراغ و شام غریبان.انشااله امام حسین شفاعت همه مون رو بکنه و این عزاداریها رو توشه ی راهمون قرار بده. اینم علیرضا پسر عموی ثنا و ثمین ...
17 آذر 1390