ثنا طلا،خانوم بلا
ثنای مهربانم.دخترکم که اینقدر زود داری بزرگ میشی.خودت هر روز متوجه قد کشیدنت و تغییر چهره ت میشی و کلی از اینکه داری بزرگ میشی خوشحالی.اما راستش رو بخوای من از این بابت خیلی خوشحال نیستم.دوست داشتم زمان ثابت میشد و شماها همین قدی میموندین و همیشه و همیشه جوجه های کوچولوی خودم باقی میموندین.وقتی که مادر شدی شاید این حس منو درک کنی. میخوان از طرف مهد فردا ببرنتون اردو.خانه ی رئیس علی دلواری که انگار موزه هم هست.ساعت 9 صبح تا 3 بعد از ظهر.امیدوارم که خیلی بهتون خوش بگذره.امروز وقتی اومدی دیدم با یه جفت دمپائی تو دستت اومدی تو و در جواب چشمهای مبهوت من گفتی:مامان اینقده عجله کردم که با دمپائی اومدم سوار سرویس شدم!برای جشن سبزه ها،شما رو انتخا...












